ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

380

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

خاندان ابو بكر و عمر و عثمان و مهاجران و انصار پرداخت كنند زيرا آنان كسانى هستند كه به نيكى از رسول خدا ( ص ) پيروى كردند . مالك نيز چنان كرد و گويند در آن سال مردم مدينه به واسطهء آن بخشش بىنياز شدند . خلافت هارون الرشيد در سال 173 ، مهدى درگذشت ، و آن چنان بود كه وى روزى از جايگاه خود خارج شد در حالى كه بعضى از پسران و همسران وى نيز با او بودند ، اين طور گفته شده بود كه مهدى خواهان آن است كه عبد الله را به خلافت برگزيند اما از اين كه چنين چيزى را بيان كند ، غفلت كرد و يا اين كه به فراموشى گذراند . از طرف ديگر عبد الله از روى حرص و خود خواهى بر آن شد تا به وسيلهء بعضى از زنان مهدى ، وى را به وسيله سم از بين ببرد . عبد الله براى اين كار ، به آن زنان پيشنهاد پول و مال داد و آنان را با وعده‌هاى دروغين به سوى خود جلب كرد . وقتى كه به مهدى سم خورانده شد و وى دانست كه خواهد مرد ، كاتب خود را فرا خواند و گفت ، عهد نامه را براى هارون الرشيد بنويس و براى او بيعت بگير ، بزرگان لشكر را به اين بيعت فرا خوان ، به استانداران ديگر شهرها بنويس و از آنان بخواه تا براى هارون الرشيد بيعت گيرند . اين در حالى بود كه هارون الرشيد كوچك‌ترين فرزند مهدى و مادرش نيز كنيز بود . هارون الرشيد نه طمعى در خلافت داشت و نه اين كه چنين انديشه‌اى را به ذهن خود خطور مىداد . مهدى به هارون الرشيد گفت : فرزندم ، به خدا سوگند من نمىخواستم تو را به خلافت برگزينم ، و خواستار اين نيز نبودم زيرا تو كم سن هستى ، ولى از وقتى كه جدّت ، ابو جعفر ، تو را ديد در حالى كه كودكى بيش نبودى و گفت : اين فرزندم ، كار خلافت را در دست خواهد گرفت و در آن به روش نيكو سلوك خواهد كرد ، بر اين كار مصمم شدم و به پدرم ابو جعفر گفتم : پدر ، اين چنان گمان مىكنى ؟ پدرم گفت : اين گمان نيست ، يقين است . وى بيست و اند سال خلافت خواهد كرد و سرانجام به دليل قرق كردن چمنزارها ، كشته خواهد شد . هارون الرشيد در حالى كه گريه مىكرد برگشت . مهدى به او گفت : چه چيزى تو را به گريه وا داشت ؟ هارون الرشيد گفت : پدر ، به خدا سوگند ، تو مرا زخم زدى ، در حالى كه زمان مرگ و علت آن را بيان كردى . مهدى گفت : همان بود كه گفتم . تلاش كن و كار خلافت را به وسيلهء بردبارى و بخشيدن و